روزی یک کفن دزدی در بستر مرگ افتاده
بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟
پدر بگفت:پسرم من تمام عمر به کفن دزدی
مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را
نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از
مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. ..حالا حکایت
«موشقوا»مجتبی خامنهای است که میگوید: دوران
شاهنشاهی تمام شده و دیگر تکرار نخواهد شد. و
«بی …اینترنشنال»: پس چرا در خیابان برایش شعار جاوید_شاه
سر میدهند

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر