یاد صمد بهرنگی در «ماهی سیاه کوچولو»
افتادم: «اگر یک وقت ناچار با مرگ روبرو شدم - که میشوم - مهم نیست؛ مهم اینست که
زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد». آدمهای بُریدنی، بالاخره
یک جا میبُرند. برای یکی شان، بهانه، مادر یا پدر پیر است، برای دیگریشان، دور
بودن از بقال و نانوا و مواهب همسخنی با اهل محل و برای آنیکیشان غریبگیِ غربت و
برای دیگری، تهدیدهای جمهوری اسلامی (حبس اعضای خانواده و گروکشیهای مالی در داخل
کشور). همهی اینها واقعیت است، اما برای گرو گذاشتن شرف، کافی نیست. شرفت را به
خودت، به همهی آنچه کردی و آنچه بودی، باید بفروشی تا بتوانی به مردمی که حکومت
اسلامی، جان و حیثیت و اخلاق و سفرهی کوچکشان را هر روز له میکند، پشت کنی و در
زیر سایهی بیشرفی و ساطور ممنوعیت آوازخوانی زن و سانسور فاشیستی هنر و زندگی،
«لذت » ببری.
۱۴۰۵ شهریور ۶, جمعه
حرفهایش در این باره را شنیدم که میگوید میرود ایران تا در کنار دوستان و خانوادهاش از زندگی لذت ببرد (یه همچین چیزی) و در همان توضیح، دستور میدهد که هیچ رسانه و وبسایت و غیره در خارج از کشور حق ندارد خبری و گزارشی دربارهی او منتشر کند،
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر