۱۴۰۴ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

« داستان رضا بادکنک‌و‌ زنگوله‌ انداختن گردن گربه !؟ »

توی یک انبار قدیمی تعدادی موش زندگی میکردن یکی از روزها موش‌ها برای نجات از چنگ گربه

تشکیل جلسه دادند و فکراشون رو ریختن رو هم که چکار کنن تا هر وقت گربه به لونه شون نزدیک شد متوجه بشن و بتونن فرار کنن. بعد از کلی همفکری و بحث و تبادل نظر به این نتیجه رسیدن یه زنگوله گردن گربه ببندن که وقتی گربه نزدیک شد فرار کنن

همه با طرح موافقت کردند

اما یکی از موش‌ها پرسید: خب، کی زنگوله رو گردن گربه ببنده؟

همه ساکت شدند😐 چون کسی حاضر نبود این ریسک رو بکنه

حالا داستان پهلویه برای خود سرنگونی برنامه نداره ولی برای بعدش داره :

«مرک بر سلطنت و  ولایت با یکصد سال جنایت !»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر