۱۴۰۴ مرداد ۱۹, یکشنبه

سندرم دست‌بوسی

تاریخ، طنزی بی‌رحم است. ملتی که حافظه‌ی تاریخی‌اش را با تعویض ارباب فراموش می‌کند، محکوم به پرسه زدن در دایره‌ی بسته‌ای از سرنوشت است. نام‌ها عوض می‌شوند، شعارها تغییر می‌کنند، اما جوهره‌ی استبداد همان است، دستی که بوسیده می‌شود مشتی خواهد شد که بر دهان می‌کوبد.

جهان جدید با تمام ادعاهایش درباره‌ی بی‌ثباتی حقیقت در برابر یک گزاره‌ی ثابت زانو می‌زند، جامعه‌ای که تکلیف آینده‌اش را نمی‌داند، همیشه در خرابه‌های گذشته‌ زندگی خواهد کرد. این خرابه می‌تواند یک شاه باشد که تاجش را زیر آوار خاک پنهان کرده، یا ملایی که عمامه‌اش را به‌مثابه‌ی زنجیری بر گردن مردم انداخته است اما نتیجه یکی است، بندگی مدرن با بسته‌بندی‌های تازه.

در این چرخه‌ی بی‌پایان، سقوط یک استبداد، مقدمه‌ی صعود استبداد دیگری است. مردم به‌جای رهایی در جستجوی صاحب جدیدی‌اند، در حسرت یک دست مهربان برای بوسیدن بی‌آنکه بفهمند همان دست روزی گلویشان را خواهد فشرد. سندرم دست‌بوسی میراث تاریخی‌ای است که ملت‌های بی‌آلترناتیو با خود حمل می‌کنند. همین‌طور است که یک نفر از منبر به کاخ می‌رسد و دیگری از تبعید به تخت. از مشروطه تا مشروعه، از ولایت تا سلطنت، بازی همیشه تکرار می‌شود چون ذهنیت تغییر نکرده است.

@shoureshgarane

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر