۱۴۰۴ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

جواب سوال بالا را آزادیخواه ایرانی-عادل عبیات اینطوری داده :آن‌که به آزادی آلرژی دارد"

هیچ‌کس یک‌شبه سلطنت‌طلب نمی‌شود، همان‌طور که یک‌شبه ولایت‌مدار نشد. این گرایش‌ها نه از جنس انتخاب‌اند، که از جنس پناهند. ذهنی که سال‌ها در تحقیر نفس کشیده، وقتی هوا باز می‌شود، سرفه می‌کند.

ولایت و سلطنت، دو شکل از یک میل‌اند، میل به واگذار کردن. واگذاریِ فهم، تصمیم و مسئولیت. یکی با لحنی مذهبی آن دیگری با زبانی پدرسالار، هر دو آرامش می‌دهند به ذهنی که از ایستادن می‌ترسد. این ترس استراتژیک نیست، که روانی‌ست. مربوط به ساختار قدرت نیست، که مربوط به ساختار ذهن است. جایی که ستون فقرات فکر، نه با خرد، که با فرمان شکل گرفته.

آدمی که همیشه از بالا شنیده، نمی‌تواند از درون بپرسد و اصلاً ضرورتی نمی‌بیند که بپرسد. بازنگری وقتی از سر آگاهی نباشد، بازگشت است. فقط مقصد عوض می‌شود نه عادت. عادت به تحقیر، که حالا فقط لباس عوض کرده، ردای پیامبرش را درآورده و کت رسمیِ شاهانه پوشیده. تقدس همان تقدس است، فقط شکلش خوش‌قیافه‌تر شده. ذهن تقدس‌زده فقط تقدیر می‌سازد. هر اتفاقی را به اراده‌ای بیرونی وصل می‌کند، چه‌که اگر خودش مسئول باشد، باید خودش را نقد کند. تحقیر هم جایی‌ست که نقد متوقف می‌شود و پرستش آغاز می‌گردد.

پرستش نه یک ایمان شخصی، که یک قرارداد جمعی‌ست، قراردادی برای نپرسیدن، برای نپذیرفتن خطا. شاه که خطا نمی‌کند. رهبر که فریب نمی‌دهد واگر همه‌چیز فروپاشید، تقصیر ماست که خوب اطاعت نکردیم، نه آن‌که فرمان داد.

تحقیر وقتی مزمن می‌شود، تقدس تولید می‌کند و تقدس در سیاست، برابر است با تعطیلی اندیشه و وقتی اندیشه تعطیل شد، فقط چهره‌ها عوض می‌شوند، نه مناسبات قدرت، نه زبان بدنِ مردم، نه زانوهای خم‌شده. کسانی که سلطنت‌طلب شده‌اند، بسیاری‌شان نه حافظه‌ی تاریخی دارند و  نه حتا تحلیل سیاسی. آن‌ها فقط خاطره‌ی نظم دارند.

نظم یعنی پیش‌بینی‌پذیری، پیش‌بینی‌پذیری یعنی آرامش، آرامش یعنی ارباب و ارباب هر که باشد، تا زمانی که جای تفکر را بگیرد، تا زمانی که به جای تو تصمیم بگیرد و به جای تو بترسد، مقدس خواهد شد. حالا چه تاج به سر داشته باشد، چه عمامه بر سر. چه در تبعید باشد، چه در سنگر. رهایی، تا زمانی که تحقیر هنوز در ذهن جاری‌ست، اتفاق نمی‌افتد. نه با سقوط حکومت، نه با بازگشت خاندان، نه با رأی و نهاد و قانون. رهایی یعنی عبور از نیاز به فرمان. از میل به پناهگاه. از توهمِ امنیت در سایه‌ی قدرت و آن‌که هنوز در جست‌وجوی ارباب است، هرچند نامش را نجات‌گر گذاشته باشد، همچنان در اسارت خودش است.

سلطنت‌طلبی، ولایت‌مداری، یا هر شکل دیگری از پرستش قدرت، ربطی به سیاست ندارد. این‌ها محصول ذهنی‌ست که در تاریکی تربیت شده، با تحقیر بزرگ شده، و با تقدس به تعادل رسیده. چنین ذهنی وقتی اربابش سقوط می‌کند، آزادی را تجربه نمی‌کند، بی‌پدری را تجربه می‌کند و پدر جدید را هر طور که شده بازمی‌سازد، گاهی با عمامه، گاهی با تاج.

قدرت اگر چهره بگیرد، تقدس پیدا می‌کند و اگر تقدس پیدا کرد، نقدناپذیر می‌شود و اگر نقدناپذیر شد، آزادی می‌میرد.

جایی که مردم هنوز به دنبال ارباب‌اند، رهایی توهین است، حقیقت تهدید است و آزادی، بیماری‌ای‌ست که باید با تحقیر درمان شود.

عادل_عبیات

«مرک بر سلطنت و  ولایت با یکصد سال جنایت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر